ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

برف و خدا  چاپ

تاریخ : سه شنبه 27 دی ماه سال 1390 در ساعت 10:46 PM

و دانه های سپید برف  باز هم در میان آسمان می رقصیدند

و ابر های سپید پایکوبی می کردند  

 و تنها پاکی بر زمین می بارید

خدا تصمیم گرفته بود بر تمام سرزمین ها رنگ سپید پاکی بزند

و حتی سیاهی ها  را سپید کند  

خدا در میان آسمان ها قدم می زد

 و انسان ها کنار یکدیگر چای می نوشیدند 

شیطان سطل سیاه رنگی در دست داشت

و آتش را بر زمین آورد و دلش می خواست تمام برف ها را خواب کند

و دوباره از نو بر روی زمین پایکوبی کند 

اما مردم از سرما ترسیدند

و ندانستند شاید این سرمای زیبای برف برای آن ها تنها زندگی بیاورد 

دستان شیطان را در دست گرفتند و قرار شد برف ها را پارو کنند

و خدا آنان را صدا زد 

اما افسوس که آن ها دست در دست شیطان می رقصیدند  

و دل خدای را شکستند.


دریای عشق  چاپ

تاریخ : دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390 در ساعت 10:22 AM
پرنده ی تنهایی بر بام زیبا ترین ساحل ها اوج می گیرد
وقتی که دریای عشق به انتظار بازگشت پرستو ها نشسته است.
و غروب طرح مبهمی بر آسمان نقاشی می کند
و اسمان زندگی طعم تلخی را می گیرد
و دریا ناامید بر بال های ابر می نشیند و اشک میریزد
و سرنوشت او را بی رحمانه به سرزمینی دیگر می برد
وقتی که پرستو ها باز می گردند
خبری از دریای عاشق نیست
پرستو  ها می رقصند و بر روی کویر می نویسند بی وفا
کاش زمین سکوت تلخش را بشکند و شهادت دهد دیروز بر دریا چه گذشت.

حراج  چاپ

تاریخ : پنجشنبه 28 مهر ماه سال 1390 در ساعت 11:45 PM
گفت: می خواهم مزایده ای راه بیندازم
اما خبری از ازدحام مردمی نبود
پرسیدم :مگر تو چه را به مزایده گذاشتی
گفت: انتظار ها و دل تنگی هایم را به حراج گذاشتم
گفتم :نشاید به بهای گرانی فریاد حراجی سر دهی
گفت: به خدا قسم که آن ها به قیمت جان خریدم و امشب ارزان می فروشم
گفت: تو را به مال دنیا چه سود!مگر نشینده ای که مال دنیا برای دنیا می ماند
گفت :می خواهم دلی را بخرم
گفتم :دلی؟
گفت :آری مگر نشنیده ای که دل ها را می فروشند!

داستان آفرینش  چاپ

تاریخ : پنجشنبه 14 مهر ماه سال 1390 در ساعت 7:21 PM
تان آفرینششبی خدا گوشه ای از آسمان به زمین چشم دوخته بود شبی که زمین خیلی تنها بود و آسمان دلش گرفته بود. باد دستان زمین را گرفت و سنگ ها از غم شکسته شد و خاک ها رقص و پایکوبی نمودند ماه در دل آسمان دل تنگ بود و آسمان شروع به گریستن نمود خاک می رقصید و آسمان می بارید و هجوم آن همه دل تنگی گل را ساخت و نگاه گرم خدا به خاک جان داد و مجسمه ای به نام انسان آفریده شد فردا صبح که خورشید دوباره به آسمان سر زد با دیدن مجسمه سنگی لبخندی زد و تمام گرمایش را در وجود مجسمه شعله ور ساخت و آن روز عشق متولد شد مجسمه سنگی شب ها چو ماه سرد و خاموش بود و صبح ها مثل خورشید عاشق و سوزان می شد و خدا انسان ها را به سه گروه تقسیم نمود گروهی که در دل صبح متولد شده بودند و تنها زندگی را شعله های سوزان عشق می دیدند و گروهی که مثل ماه گوشه ای می نشستند و فقط دل ها را می دزدیدند درست مثل روزی که کودکی عاشق عکس رخ ماه در حوض خانه می شد و ماه در آسمان لبخند می زد و سکوت می کرد و هرگز نمی گفت میان ما ملیون ها سال فاصله است و گروهی دیگر که با نور ستاره ها زنده می شدند درویشانی که به آسمان چشم می دوختند و خدا ستاره ها را برایشان به زمین می فرستاد و ملحدی که سالها به انتظار می نشست تا تنها یک شب ستاره ای به خانه اش سر زند اما نمی دانست چشمانش کور است.و سالهاست که کور شده است... کاش می دانستم تو از کدام نور همچو مجسمه ای سفالین جان گرفته ای.

مرا بنویس  چاپ

تاریخ : دوشنبه 11 مهر ماه سال 1390 در ساعت 11:17 AM
مرا بنویس از بی تابی های شبانه ی دیروزمان از لبخند های گرم دیروزمان برایم خانه ای بساز به رنگ خانه ی پوشالین دوست داشتن ها و بامی به وسعت معصومانه ترین نگاه کودکانه ام و زمینی به استقامت قول های دیروزمان مرا بنویس از لابه لای خاطرات دیروزمان از میان هجوم واژه هایی که لبریزند از فریاد از سکوت اشک ها مرا بنویس از کوچه پس کوچه های باغ خیال از سرزمینی که پرستوهایش دیگر کوچ کرده اند مرا بنویس با تمان واژه های که زنجیر می شدند از واژه های بی وفایی که هر گاه به سویت پر می کشیدند باز هم مچاله مشد و بر زمین زیر پایت له می شد. مرا بنویس که هنوز هم دل تنگ رویای بچه گانه ام...

باور کن زندگی همین نزدیک هاست...  چاپ

تاریخ : شنبه 9 مهر ماه سال 1390 در ساعت 2:21 PM
وقتی بر شانه های زمان تکیه می داد
و سر بر سینه ی پر تلاطم زندگی می گذاشت
همراه باورهای  ثانیه می رقصید
زندگی را بر روی برگه های خیالش قلم زده بود
و دوست داشت تا روز تولد واژه های آرزویش به انتظار بشیند
زندگی را در لبخند خسته پیرمرد بیمار ندید
وقتی که بالین امید برای دختری سه ساله پهن می کرد
آن روز که خودش خیلی بیمار بود و مرگ برایش بالینی بزرگ پهن کرده بود.
زندگی را در اشک های زن فقیر ندید
که خانه به خانه غرورش را می فروخت
تا پسر بچه هفت ساله اش فردا گرسنه نخوابد
زندگی را در نگاه شیرین کودک سه ماه ندید
که چه زیبا بر روی چهره های پر از گرد و غبار لبخندی معصومانه می زد
به زودی سوت قطار باز هم بلند می شود
و قرارا است دوباره لحظه ای دیگر از کنارت سفر کند
باور کن زندگی همین نزدیک هاست...

انتظار شبانه (قسمت های اول تا دوازدهم)  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 23 شهریور ماه سال 1390 در ساعت 2:23 PM

انتظار شبانه 2  چاپ

تاریخ : جمعه 14 مرداد ماه سال 1390 در ساعت 00:43 AM
پیرزن نگاهی خسته به پرستار انداخت مات و مبهوت به او خیره گشته بود پسر جوانی که او را مادربزرگ صدا می زد جلوتر آمد و با صدایی آهسته تر گفت : اجازه نمی دهید داخل شویم.
پیرزن اشک در چشمانش جمع شده بود یعنی زندگی به آخر رسیده بود؟!

 چشمانش را بست و آرزو کرد کاش زندگی همین امروز به پایان می رسید شاید احساس می کرد دیگر دنیا او را فراموش ساخته است همین که چشمانش را باز کرد تنها آسمان آبی و موج های خروشان دریا را دید احساس کرد دریا برای او معنایی ندارد و هیچ چیز نمی تواند تراوت جوانی را به او باز گرداند

وقتی مرد ها به او خیره می شدند سرش را پایین می انداخت و احساس می کرد همه با دیدن چهره ی او تنها بر او لبخند ترحم می زنند وقتی بچه ها به او نگاه می کرندند با خود زمزمه می کرد شاید کسی نیست تا برایشان لالایی سر دهد و آنها گمان می کنند دیگر فقط برای لالایی خواندن زنده ام وقتی پسر ها را نگاه می کرد پسرانی که تازه به دوران جوانی رسیده بودند با خود می گفت چه زود باید دیروز را فراموش کنم امروز من هم مادر شدم همه مرا مادر و شاید بدتر مادربزرگ صدا می زنند

دیگر  از هیچ نگاه خیره ای نمی ترسید دیگر دنیا جای ترسناکی نبود تنها رنج تلخ انتظار کنارش بود انتظاری میان فاصله مرگ تا زندگی .دیگر نگران نبود چه لباسی برتن دارد یا اصلا موهایش امروز شانه دارند یا نه و حتی دیگر برایش شب و روز هم معنا نداشت.دنیا با آن همه زیبایی برایش به پایان رسیده بود لبخندی زد و گفت و شاید مرگ در پیری بهترین نعمت است وقتی که دیگر سرخی گونه ها تپش های قلب ترس ها اضطراب ها دیگر به او سر نمی زنند نه کابوسی او را می خواند و نه شوق نمره و دیداری .

اصلا مهم نبود تا دیروز چه شغلی داشت و یا چند کلاس درس خوانده بود فرقی نمی کرد همه به او به چشم مادربزرگ نگاه می کرندند و شاید این حداقل تصور خود او بود دلش می خواست چشمانش راببندد شاید دوباره در سرزمینی دیگر چشم باز کند شاید ذره ای جوان تر شود شاید کمی از روز های سنش کم شود.با این همه امید چشمانش را بست و در دل آرزو کرد اشک در چشمانش زبانه کشید چشمانش را باز کرد اما باز هم زیر همان آسمان نشسته بود
حتی جرات نداش با دستانش اشک روی گونه هایش را پاک کند ترس دلش  را گرفته بود دیدن دوباره آن همه چروک دلش را پر هیجان می ساخت.

نگاهی به آسمان انداخت و گفت من همان زندگی خودم را می خواهم تمام کابوس ها تمام ترس ها با تمام شادی ها و انتظارش تمام چیزهایی که تا دیروز از آن فرار می کردم اما آنها بهترین دلیل زندگی من بود چشمانش را بست و آرام در دل خدا را صدا زد چند دقیقه ای گذشت جرات نداشت چشمانش را باز کند می ترسید دوباره زیر همان آسمان آبی باشد.مگر قرار است سرزمینی که در رویایش بود رنگی دیگر داشته باشد !

اما شاید او فقط دوست داشت زندگی کند با تمام ترس ها و شادی ها دلش نمی خواست چشمانش را باز کند اما در دل با خود گفت این بار به آرزویم خواهم رسید چشمانش را باز کرد اما انگار هیچ چیز تغییر نکرده بود آشفته شد چند قدمی را روی زمین پرسه زد پاهایش را محکم روی زمین می کشید پاهایش توان راه رفتن داشت دیگر نیازی به آن ارابه و یا صندلی معروف نبود اما باز دلش آرام نمی گرفت پاهایی که صورتش چروک خورده باشد و  ترسی برای رفتن نداشته باشند  و نتوانند لبخند و امیدی در دلش زندگی کنند برای او با پاهای مردگان فرقی نمی کرد.

پایش را محکم تر روی زمین می کشید. دستانش را به پشتش گره زده بود حداقل خودش مجبور نبود پیری را صادقانه روی دستانش با آن همه خطوط باور کند راستی چطور شد چگونه آن همه نرمی و لطافت یکباره جایش را به دستان چروک خورده داده بود!

نگاهی به زمین انداخت آینه ای شکسته روی زمین افتاده بود با پایش آن را محکم آن طرف تر پرت کرد دیگر آن دختری که تا دیروز آینه را در کیفش هر روز همراه خودش می برد تبدیل به زنی شده بود که آینه را با پایش پرت می کرد.احساس می کرد آینه تنها یک جمله برایش دارد زندگی بدون کابوس و شوق  فقط برای مرده هاست.

دلش می خواست هق هق گریه سر دهد اما پیش خود فکر کرد دیگر آن دختر جوانی که تا اشک در چشمانش جمع می شد همه سعی می کرندند اشک را از گونه اش پاک کنند دیگر خبری از آن روزها نبود همه با دیدن چهره گریان پیرزن فقط به یک چیز فکر می کنند ترس از مرگ یا حسرت اصلا شاید برای هیچ کس مهم نباشد سعی کرد جلوی اشکش را بگیرد باید قبول می کرد دیگر فقط باید برای خود زندگی کند دختر کوچکی با لبخندی گرم به او نزدیک شد و گفت : خانم خانم .

جوابی نداد با خود گفت  او هم از من قصه می خواهد دختر به دنبالش چند قدمی رفت و دوباره صدایش زد اما پیرزن جوابی نمی داد و آهسته به راهش ادامه می داد با خود فکر کرد اگر جوابی ندهم عیبی ندارد مگر کسی از پیرها دلگیر می شود نهایت با خود فکر می کند بیماری کری گرفته ام یا چشمانم کم سو است و قادر به دیدن او نبودم.

دختر دوباره صدا زد خانم آینه تان
و باز هم جوابی نگرفت.دختر جلوی او ایستاد آینه را در دستانش گذاشت و دوان دوان از او دور شد پیرزن آینه را در دستش فشرد و فریاد زد نفرین برتو آینه که همواره کابوس من بودی.در جوانی همیشه اضطراب داشتم تا مرا زیبا نشان دهی و به من یاد دهی چگونه باید دلربایی کرد حال هم به سراغم می یایی تا خود نمایی کنی و فریاد زنی چهره ی بی هویت تو که رنگی ندارد امروز هزاران بار از صورتی که دیروز کلی بر آن رنگ می زدم زیباتر است و هیچ آرایشگری دوست ندارد در صورتم خیره شود

در همین فکر ها بود که متوجه شد دستانش سرخ شدند آینه را در دست گرفته بود و آینه دستانش را پاره کرده بود.راستی آینه چه می خواست مگر کارش غیر از این است که گاهی اوقات صداقت و حقیقت ما را یادآوری کند دیگر طعنه و خراشیدن به چه کارش می آید!؟

پیرزن نگاهی به دسشتان خراشیده اش انداخت دیگر نگران چروک ها نبود فقط به فکر همان درد کم زخم هایش بود ناگاه چشمانش در آینه گره خورد صورتی زیبا را در آن دید قلبش به تپش افتاد یک جور حسادت زنانه وجودش را سرشار کرد با خود احساس کرد اگر من هم مثل او جوان بودم امروز از این تصویر هم زیباتر بودم انگار آینه جای خود را به قاب عکسی داده بود

.خشم و حسرت در دلش لبریز شد نگاهی به دور بر انداخت کسی نبود پس آینه چه چیز را نشان می داد .خوبتر خیره شد اما واقعا کسی نبود با خود فکر کرد شاید اشتباه دیده است و شاید خیالات پیری هم به سراغش آمدند به آینه نگاه کرد اما باز تصویر همان زن جوان بود

دلش لرزید مصمم تر نگریست باور نمی کرد دستانش را جلوتر آورد خوب خیره شد اما انگار چروکی  در آن نمی دید شاد شد فریاد می زد  و می خندید به سمت خیایان دوید و فریاد می زد دوباره جوان شدم همه با تعجب به او می نگریستند گمان می کردند شاید دیوانه شده است

 کسی جرات نمی کرد جلوتر رود اما او باز فریاد می زد و می گفت : جوان شدم دنیا بیا با تمام کابوس ها و ترس ها یت شوق ها و انتظار ها دلم برایت تنگ شده بود فریاد می کشید در خیابان می دوید همه به او خیره شده بودند و می گفتند بیچاره در سن جوانی محجور گشته است.با آن که جوان بود اما فریاد هایش باعث شد دوباره همان نگاه های ترحم به او بازگردد حتی بدتر ازنگاه به  پیرزن .

چند دقیقه ای گذشت خسته شد و آرام راه رفت به سمت پارک رفت قدم می زد اما دوباره نگاه ها عادی شد انگار مردم او را  یادشان رفته بود.شاید ما فقط در چند لحظه به دیگری فکر می کنیم و دوباره رویای زندگی خودمان در دلمان لبریز می گردد.

آرام روی صندلی یک پارک نشست چشمانش را بست می دانست اگر هزار بار هم ببندد دوبارهمان دختر جوان است این کار را چند بار کرده بود البته کمی نگرانی داشت اما یقینی در دلش جوانه زده بود قرار نبود زمان به همان سرعت قبل  بگذرد.

شاد خندیدچشمانش را باز و بسته می کرد و هر بار به آینه می نگریست درست فهمیده بود او قادر بود همان دختر جوان بماند .چشمانش را دوباره بست اما این بار برای هیچ امتحانی نبود.با خود فکر می کرد امور از همه بیشتر چه چیز می خواهم عشق یا پول ؟ثروت یا شهرت؟کار یا غرور؟ در دلش کلی رویا بود .دنیا به ملاقاتش آمده بود.

ادامه دارد...

انتظار شبانه قسمت اول  چاپ

تاریخ : جمعه 7 مرداد ماه سال 1390 در ساعت 11:14 PM

ستاره ها در آسمانی صاف برق می زدند اما چشمانش آنقدر کم سو بود که دیگر هیچ برقی چشمانش را روشن نمی ساخت انگار دنیا او را ترک گفته بود خسته و اندوهگین در انتظار شبانه اش خفته بود.به ماه چشم دوخته بود اما انگار پرده ای سپید ماه را پنهان  کرده بود ماه در آسمانی سپید می رقصید و انگار تنها خدا برایش مانده بود.


همه رفته بودند و تنها در گوشه ای خفته بود.و تنها با قبر یک قدم فاصله داشت اما حتی نمی توانست تکان بخورد سایه هایی او را همراهی می کردند و او تنها باید آسمان را نظاره می کرد .انگار عده ای شیون سر می دادند اما او تنها به سکوت خیره شده بود.


چشمانش را بست چند دقیقه ای گذشت و  شن های ساعت شمار می شمردند اما به زبان ساعتی که با دنیای ما وارونه بود.ترس وجودش را پر کرد انگار می خواست کمک بگیرد.چشمانش را باز کرد.چند قدم از قبر های خالی دورتر شده بود.شاید قرار بود رفتن او تکرار شود .

دوباره چشمانش را بست شب ی گذشت و قتی چشمانش را باز کرد روی صندلی نشسته بود و به ساعت خیره شده بود.

خودش را کنار پنجره رسانید با دست هایی که چرخ را می چرخاند و اما پاهایی که انگار سالها مرده بود و باید خود را با رابه ای به جلو می راند.


روی شیشه ی پنجره به خیابان خیره شد .انگار روی شیشه ی پنجره سایه ای کمرنگ افتاده بود.

چیزی که شبیه یک زن بود.و فقط این را از گیسو هایی بلند می شد پی برد.

صورتی که ترک خورده بود و دیگر فاصله ای میان دهان تا بینی نبود.پیشانی چروک خورده اش که شیشه های شفاف پنجره را زبر می ساخت و چشمانی که تنها انتظار را می شد در آن ها خواند.

به سمت تخت برگشت خود را کشان کشان روی تخت رسانید.چشمانش را بست و بخدا گفت اگر دوباره به سوی پنجره ی اتاق روم  پس از یک سال هنوز هم باید به انتظار بشینم یکسال است که جرات رفتن به کنار پنجره را ندارم.یعنی فردا کسی به دیدنم می آید یا باد با این انتظار در گوری خفته شوم که شاید روزی بر خاک تنم گلی را بگذارند.

و دوباره چشمانش را بست هوا کمی روشن تر شده بود .پرستار کنار او نشسته بود با نگاه گرم و مهربان .

 پرستار نگاه گرمی به او انداخت و گفت شاید همین امشب به دیدارت آمدند آرزوها درست لحظه ای که انتظارش را نداری به سوی می آیند.

و او هر روز با انتظار همان جمله کنار درب می نشست .در میان خانه ای که همیشه تنها بود.و شاید مساحت آن  از هزار هم می گذشت اما او فقط در چند قدمی اتاق طبقه بالایی راه می رفت.و این تنها دنیای بزرگ او می شد.

 درخت های عریان کم کم با برگ ها رنگ می گرفت و انگار هر روز چروک های عمیق صورتش عمق می باختند.روزها می رفتند و او دوباره هر قدم به زندگی نزدیک تر می شد.

کم کم صورتش چروک خوش دستی می خورد.انگار خبری از آن چروک های عمیق نبود.اما هنوز موهایش سپید بود.چند تایی هم خاکستری شده بودند.

صبح بود صدای زنگ درب بلند شد.

پرستار را صدا زد.اما انگار در خانه نبود به سمت درب رفت .چادرش را سر کرد. و صدا زد چه کسی پشت در است؟ اما کسی جواب نمی داد .با ترسی که انگار شادی را دل او زنده می کرد در را باز کرد.پسر جوانی وارد شد.خوب خیره شد.زنی همراه او بود.سلام کرد.زن درچشمان او خیره شد و نگاهی مهربان انداخت.خوبتر نگاه کرد .پرستار بود او را می شناخت می خواست با او سلام کند که پسر جوان گفت : مادر بزرگ از فردا پرستار با تو زندگی خواهد کرد.من هم هر روز به تو سر می زنم.زن با نگاه مهربانی به پرستار نگاه کرد.اما پرستار او را نمی شناخت.انگار از دیدار آشنای او متعجب گشته بود....


ادامه دارد...

کژدم عشق  چاپ

تاریخ : یکشنبه 26 تیر ماه سال 1390 در ساعت 2:30 PM
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>