و داستان تکراری بازی کاغذ های مچاله و فریاد قلم
هرگز سکوت تو را نخواهد شکست...
و دیگر حتی رنگ انتظار را به بهای
معصومیت چشم ها نمی خرند
و قیامتی زمانی است
تا که دیروز و امروز و فردایت را به بازی تقارن بکشد
و ندانی از کجا آغاز شدی
و چه هنگام همسفر شدی
و چه هنگامی داستان وداع را نوشتی
دیگر جسم خسته خاموش است
لحظه آغاز عشق لحظه مرگ بود
و آتش بهانه ی جزای تو بود
و چگونه روح های صیقل خورده با سنگ را
می توان با آتش خاموش کرد
و چه ساده یاد گرفتیم رنج حقارت را با
عطوفت عشق درمان کنیم
و تنها دروغ بزرگ عشق میان انسان های گرگ نما
و سگ های بیابانی
و خسته از فریاد گربه های همسایه
و شاید تبسم سرد بی روح نگاه تحقیر
پاسخ ما شد...
قسم خورد ترحم هم لیاقت می خواست
و من آن را به ازای پاداش عشق دادم
و این بازی با گلبرگ ها دیگر معنا ندارد
بگو دیگر گل را پر پر نکند
و بشمارد:
دوستم دارند
دوستم ندارند
....
و آخرین گلبرگ هرگز به تو دروغ نخواهد گفت
گرچه نگاه او فریب باشد




