فصل سوم بخش سوم
زنی در لباس شیطان
روزها پشت سر هم ورق می خورند
تابستان بر شروع خویش پایکوبی می کرد
آن قدر دستان گرما به عبور و جاده سر می زد
که حتی شیطان دوست داشت
در خانه مشق هایش را بنویسد
پیرزنی گوژپشت آرام از دور می آمد
لباس هایش بوی کهنگی می داد
چشم هایش تنها زمین را نظاره می کرد
انگار سالهاست تنها می خواهد قدم بزند
دست هایش را بر پشتش گره زده بود
و هر از گاهی به جاده می نگریست
او میان جاده ها پرسه می زد
کنار خیابان ایستاد
آرام نگاهی به دور و بر خویش انداخت
چشمانی به او نزدیک شد
شاید می خواست او را برای عبور از خیابان همراهی کند
پیرزن تلخندی زد و آرام در کنار او از جاده گذشت
پیرزن هنگام راه رفتن بر روی زمین می لغزید
عابر دستان او را گرفت و پیرزن محکم دستان او را فشرد
انگار روح عابر به اسارت کشیده می شد
قدم هایشان آهسته می شد
تا جایی که خط های سپید خیابان به آهستگی کند می شد
گذر زمان کند می شد
تنها صدای قدم های عابر میان جاده خود نمایی می کرد
بی تفاوت به رهگذران طعنه می زدند
در وسط خیابان شعله هایی نارنجی و زرد خود نمایی می کرد
عابر انگار به قربانگاه خویش می رفت
انگار چشم هایش به رنگ خواب رفته بود
آتش در هر قدم به او نزدیک تر می شد
پیرزن دستان او را محکم تر فشرد
و هر دو پا به آتش گذارند
شعله های آتش ....
و آن ها آرام از میان شعله ها گذشتند
بی آنکه خطی به لباس آنان اندازد
اما روح عابر در میان شعله ها می رقصید
پیرزن آرام دستان او را رها کرد
عابر همچنان به راه خود ادامه می داد
بی آنکه بداند چگونه آتش روح او را به اسارت کشیده است
عابر آرام چشمانش را باز می کرد
انگار هنوز به دنبال پیرزن کهنه لباس می گشت
دختری با چشمان آبی و مردی جوان با موهای مشکی کنار او قدم می زدند
انگار سالهاست پیرزن رفته است
و شاید در انتظار دیگری است
و شاید لباسی تازه خریده است
روح عابر هر از گاهی او را به سمت خیابان می کشاند
انگار دوست داشت دستان دیگری را گرم در دستانش بگیرد
و با خود از خیابان بگذرد
و دوباره به مهمانی شعله ها رود
عابر همچنان به راه خود ادامه می داد
ناگاه متوجه شد قدم هایش دیگر سرعتی ندارند
انگار برای قدم زدنم پیر شده بود
عرق گونه هایش را پوشانده بود
آرام دستمالی از جیب خود بیرون آورد
و نزدیک گونه هایش بد
دستانش ترک بر داشته بود
حتی چشمانش دیگر رنگ ها را هر از گاهی تنها لمس می کرد
انگار دیگر او هم پیر شده بود
عابر باور نداشت
گمان می برد تازه به جاده آمده
او با صدای بلند فریاد کشید
من هنوز زندگی نکرده ام...
فرشته انگار خواب می داد
پیرزن با تلخندی به او نزدیک شد
و او را مهمانی دعوت می نمود
فرشته تنها به او می نگریست....
ادامه دارد...
سلام وبلاگتون مطالب خیلی زیبایی داشت مخصوصا پست آخر. لذت بردم.
اگر به لباس و کیف و زیور الات خاص علاقه دارید سری هم به وبلاگ ما بزنید. ممنون http://safteypin.blogsky.com