-
عاشورا، روح زندگی است.
چهارشنبه 2 دیماه سال 1388 10:36
هَل مِن ناصر یَنصُرنی عاشورا، روح زندگی است. گ فتند : دیگر بس است داستان کهنه ی هزار ساله پس درد امروز چه می شود گفتم: تو کدام روزی را می شناسی که درمان یک عمر باشد و یاد آوردم زمزمه خاموش دعای لب های تشنه و یاد آوردم مردی را که گفتند برای قربت الی الله شهید کردند روزی که عالم می گرید من کدام داستان را می شناسم که حتی...
-
شنیدم مردمانی که دینی ندارند عاشق حسین شدند
دوشنبه 30 آذرماه سال 1388 12:31
شنیدم مرد مسیحی ابوافضل را می شناسد شنیدم زن صنی شفای پسرش را از حسین خواست شنیدم مردمانی که دینی ندارند عاشق حسین شدند و شنیدم مردی از پیشوایان دین حکم داد خون حسین حلال است چرا که به قدر وزنش به او سکه دادند شنیدم خون حسین پاک است گفتند سلطان عشق است و پدر تمام شیعیان است و چه دیر بزرگ می شویم گفتند نام حسین در فطرت...
-
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی
دوشنبه 30 آذرماه سال 1388 12:14
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی راههای رسیدن به خدا به اندازه خود آدمهاست ملاصدرا میگه: خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک میشود و به قدر نیاز تو فرود میآید، و به قدر آرزوی تو گسترده میشود، و به قدر ایمان تو کارگشا میشود، و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود، و به قدر دل امیدواران گرم...
-
حدیث از امام حسین
شنبه 28 آذرماه سال 1388 11:50
قومی خدا را به امید پاداش نیایش میکنند. این عبادت بازرگانان است. گروهی از روی ترس، بندگی میکنند. این نوع بندگی مخصوص بردگان است. مردمی خدا را از باب سپاس نعمتهای او ستایش میکنند. این روش آزادگان است حدیث از امام حسین
-
و سرودیم سالار عشق حسین است
شنبه 28 آذرماه سال 1388 11:26
اهدنا صراط المسقیم.... جمله ای که بارها می گوییم و حتی ثانیه ای به آن فکر هم نمی کنیم در کتاب خواندیم انی آمنت بربکم فسمعون و به راستی که ملیون ها سال با ایمان واقعی فاصله داریم عادت کردیم در ایام ت اسوعا و عاشورا به شیطان درس انسانیت دهیم و بگوییم ما چقدر در زندگی خود انسان هستیم اما فقط این داستان برای دو روز و شاید...
-
و خورشید به رنگ خون
جمعه 27 آذرماه سال 1388 14:09
آسمان پوشیده از ابر های سیاه و خورشید به رنگ خون همه جا پر از گرد و غبار بود زمین پر بود از سر ها و دست های بریده دیگر کسی خاک را به رنگ خود نمی دید شاید آن جا به خوبی می شد فهمید انسان ترکیبی از خون و خاک است و شاید آن جا بود که می شد فهمید خدا چقدر به ما نزدیک است چه شب هایی که مادران تا صبح با اشک هایشان خدا را صدا...
-
ما امانت دار خدایی بیش نستیم
پنجشنبه 26 آذرماه سال 1388 09:02
در میان کاغذ های مچاله و خط خورده به دنبال واژه ی خاموشی بود که انسانیت را بیدار کند! به واژه ها بگو خاک را بیدار کنند! تا که شاید زمین به افسانه اش شک نکند خاک مادر انسان شد و انسان تنها اندیشه ای کوتاه که شاید در میان ورق های دفتر آفرینش بنویسد ما امانت دار خدایی بیش نستیم و دیگر هیچ!
-
چند جمله زیبا از شکسپیر
چهارشنبه 25 آذرماه سال 1388 16:20
گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی، و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است. اما، برآن ها که عشق می ورزند، زمان را آغاز و پایانی نیست . ------------------------------------ شکسپیر: خیانت تنها این نیست که شب را با...
-
دفتر دل تنگی
چهارشنبه 25 آذرماه سال 1388 16:00
چوب و سنگ استخوانهای ما را میشکنند اما کلمات قلب ما را مرا بنویس از اول...آخرین گریه های من در متن خیالی خاطره ها جایی که تمام دیوار ها پنجره می خواهند چشمانت را جا نگذار، دستانم اما جا مانده اند در امتداد این کوچه که بوی دستان تو را می دهند
-
قاصدک
سهشنبه 24 آذرماه سال 1388 17:43
مدتی است خبری از قاصدک نیست در میان خارها قاصدک ها گم شدند ی ادش به خیر روزهایی که دسته دسته به خانه سر می زدند روزهایی که هم بازی گل و عروسک و مجسمه بودیم روزگارانی که با دیدن هر قاصدک ساعت ها دلخوش بودیم نکند این قاصدک خبری از مهمانی تازه باشد قاصدک هایی که هرگز نمی نشینند و همواره پرواز می کنند تا که شاید به هر...
-
تست عاشقی
سهشنبه 24 آذرماه سال 1388 17:29
این تست در دانشگاه نورس ایسترن بوستون تهیه شده است و خوب، معلوم است که بیشتر برای دانشجوها کاربرد دارد. چگونه از این تست استفاده کنیم؟ عبارات زیر را بخوانید. معشوقتان را تصور کنید و نام معشوقتان را به جای کلمه او بگذارید. حالا اگر با هر عبارت به طورکامل موافق بودید، عدد ۷، اگر نسبتا موافق بودید، عدد ۶، اگر کمی...
-
شعر یا زمزمه ی خاموش
یکشنبه 22 آذرماه سال 1388 09:20
-
چشمانی برای دیدن رنگ آرزوها داریم؟؟؟
یکشنبه 22 آذرماه سال 1388 09:06
آن گاه که مرغان دریایی هم صدا با باران و خروش دریا لالایی سر می دهند و آن گاه که خورشید با تقسیم نوری تصویری از غروب بر روی دریا نقاشی می کند ساعت ها به آرزوی طللوع دریایی منتظر می مانیم که گاه یادمان می رود همیشه پس از طلوع غروب خواهد آمد و تصویری از پری دریایی می کشیم که درست در چند لحظه قبل از طلوع بر روی دریا...
-
تقدیم به مقبره بابا سید هاشم
شنبه 21 آذرماه سال 1388 11:14
Normal 0 false false false EN-US X-NONE X-NONE ای بشر تو یک اندیشه ای مابقی استخوان و ریشه ای تا تو نانی به کف آری ... دست هایی تاول زنند چشم هایی خسته و گریان شوند بس چه دل هایی آتش زنند تا تو نانی را به خانه بری یاد داری آن شبی... که پادشهی تو را مهمان کاخی می کرد دل بیماری دعای قرص نانی می کرد باز امشب قلم یاد از...
-
گل شقایق
جمعه 20 آذرماه سال 1388 14:01
باغبانی با توشه ای پر از بذر های گل به باغی می رفت... در مسیر از کوهستان ها و جاده های کویر و دشت ها می گذشت... در میان راه بذر گلی بر زمین افتاد پیر مرد باغبان بی اعتنا گذر کرد و به باغ رسید... و بذر ها را یکی یکی کاشت تا آن که همه ی آن ها غنچه دادند و گل های زیبایی باغ را پر کرد... روزها گذشت و هر روز رهگذری به باغ...
-
زندگی تقدیر بود
پنجشنبه 19 آذرماه سال 1388 20:26
زندگی تقدیر بود گرچه گفتند ترانه ی دریا باران شد یا که شقایق بهانه ی عشق شد ثانیه ها تصویر بودن و نبودن مزر میان ماندن و رفتن و شاید پاسخ رسیدن ها و شکست ها نبود آنچه زمستان را بهار ساخت و آنچه در دل دریای یخ زده نوید از تولد ماهی داد تقدیر بود و قلم او تقدیر را نوشت و تنها زندگی بازیچه ای است و ما برای بازی عمرمان را...
-
بهترین باش
دوشنبه 9 آذرماه سال 1388 14:06
چوب کبریتی سوخته بر زمین افتاده بود آرام با خود زمزمه می کرد روزی قسمتی از یک درخت سرو بودم روزی سایه مردمان بودم روزی خانه ی پرندگان بود وای بر این هیزم شکن پرسیدم از او پس این چه خواهم بود؟ گفت: شاید برگ دفتری باشی که کودکی بر روی تو نقشی زیبا بیافریند شاید برگ کتابی باشی که نویسنده اش با فروش آن ملیون ها سود کند و...
-
یایید برای همه پل بسازیم
یکشنبه 8 آذرماه سال 1388 10:45
زندگی جاده ی بی انتهای رسیدن به آنسوی آرزوهای خیالی است زندگی تردید ثانیه های خواستن و نخواستن بودن و نبودن است مرز میان انسان شدن و آدم شدن . و شاید زندگی تمام انسان هایی است که بی تفاوت از کنار همه ی آن ها می گذریم و فکر می کنیم فقط یک بک گراند کتاب قصه هستند زندگی اتفاقی نیست و آنکس در مسیر زندگی خوشبخت است که دلیل...
-
تصنیف غروب
سهشنبه 3 آذرماه سال 1388 11:55
ماندم در تصنیف غروب از چه واژه ای کمک گیرم یادم آمد با دریا زیباست با آسمان نقش می گیرد و با خورشید جان می گیرد اما هیچ کدام غروب را به پادشاهی نرساند یادم آمد جمله ی پیرزن قرقره فروش که غروب برایش پایان ساعت کاری اش بود و به من گفت: با خدا باش و پادشاهی کن بی خدا باش و هرچه خواهی کن من به یاد آوررم که بگویم غروب من...
-
حسرت ...
سهشنبه 26 آبانماه سال 1388 16:59
چرا؟ چرا این واژه های بیگانه تکرار می شوند ضربان ثانیه های انتظار حس عجیب خواستن تو مرگ روز های زندگی جان باختن آخرین دقایق عشق حسرت روزهای سرد بی وفایی ... چشم ها خریداری ندارد قلب ها سنگ ... میعاد گاه به شرط تنهایی دیوانه ی دوری وجود ی خاموش... دل ها همه آواره ...... دنبال واژ های تازه می گشت تا که شاید باز قلب مرا...
-
مجموعه اشعار
شنبه 23 آبانماه سال 1388 17:07
سلام به همه ی دوستان خوبم برای مشاهده لیست اسامی بهترین اشعار من به آدرس http://parmis.mahblog.com سر بزنید منتظر نظرات تک تک شما هستم موفق باشید
-
عشق را در پای معبود بریزم
شنبه 23 آبانماه سال 1388 11:16
ضربان ثانیه ها تکرار شد فاصله میان ما هر قدم کوتاه تر شد تو گمان کردی هر ثانیه بیشتر از یادم می روی و من قسم خوردم هر ثانیه بیشتر صدای تپش قلبم تو را فرا خواند شاید در دنیای خاکی ثانیه ها تا تو فاصله داشته باشم اما در انتهای این جاده خدا قسم خورد بخواهید تا به شما داده شود دوست بدارید تا با شما محشور شود و خدا همین...
-
راه زندگی
پنجشنبه 21 آبانماه سال 1388 11:02
ب ر سر دو راهی مانده بود سکه را انداخت و راهی را انتخاب کرد در میان راه از جنگل ها و دریا ها گذشت از کنار آهوی زیبا و شیر سلطان همه جا صدای آواز پرندگان شنیده می شد صدای آب هایی که از میان صخره ها می گذشت و ترانه ای می ساخت از زمینی که پوشیده از گل های رنگین بود از زیر آسمانی که باران هدیه می داد ... اما گفت: من طلا...
-
تردید
چهارشنبه 20 آبانماه سال 1388 17:18
تردید داشت؟ متهم یا مقصر...؟ قاضی حکم را می خواند همه ساکت بودند من این گونه شنیدم در دنیایی که کم و زیاد شدن فاصله یک میلی متری خورشید از زمین می تواند بزرگترین عامل ویرانی باشد انسان ها چه راحت وبی دلیل از یکدیگر فاصله می گیرند تا جایی که قلب یکدیگر را هم می شکنند در دنیایی که ابر می تواند دریا ها را سیراب کند حتی...
-
مجازات
دوشنبه 18 آبانماه سال 1388 12:07
دیگر شعر ها را باور ندارم دیگر سکوت برایم معنی انتظار نمی دهد دیگر واژه ی مرد را باور ندارم چرا که ساده یادگرفت زبان سرزمین دورنگی ها هرگز با تو سر یک میز نخواهد نشست چون پاهایش بر بروی ابر ها جا داشت و سفره ی خاکی من و کوزه ی گلی ام را خواهد شکست او به نان و عشق ایمان نخواهد آورد من از خاطره ها خسته شدم از باران...
-
نبض های انسانیت دیگر نمی زند
دوشنبه 18 آبانماه سال 1388 10:29
سکوت شکسته شد چشم ها به خواب رفته بود گوش ها صدایی را لمس نمی کردند دست ها دستی را نمی گرفت همه خواب بودند یادش بخیر دعوای بچه گانه بر سر شکلات و عروسک روزی که همه در این میان تو را یاری می دهند و بر سر قاضی شدن دعوا می کنند و سالها بعد آنگاه که احساس می کنند تو هم به نسبت آنها بزرگ شدی و سهم داری... دیگر قاضی هم از...
-
آخرین درس مدرسه ی ما
چهارشنبه 13 آبانماه سال 1388 10:03
تمام واژه ها به خواب رفتند و هیچ واژه ای بیدار نیست همه به بودن تظاهر می کنند همه از تقسیم فاصله ها می گریزند .... اینجا آنقدر پر از اشک است که کسی به چشم های بغض آلود نگاه هم نمی کند به جای بخشش ها فراموشی ها را می آموزند به جای جبران ها فرار را می آموزند و این آخرین درس مدرسه ی ما بود
-
بهانه تقسیم فاصله ها
چهارشنبه 13 آبانماه سال 1388 09:40
باران آهسته آمد و سکوت من با تو میان صدای نفس هایش شکست جاده قدم های تو را شست و بهار بهانه ی تقسیم فاصله ها بود فاصله هایی که هر چند ثانیه کمتر می شد و پاییز شد میعادگاهی برای انتظار گل برگ های خیالی در میان خط خطی های جوهر و کاغذ های مچاله محکوم به خاموشی
-
جاده نفس می کشد
دوشنبه 11 آبانماه سال 1388 11:08
جاده نفس می کشد و ستاره راهنمای راه ما شد صدای قدم های ما بر زمین سنگینی می کرد و زمین باید تاوان صدای کفش های آهنین ما را پس می داد جاده تمام راه خط بیراهه را در گوش تو فریاد می زند و زمین در دلش آتشفشانی است که مجبور است سکوت کند خالق به من نفس داد حتی به زمین و عشق عشق سایه ی مرگ شد زمین بستر نفس های خاموش و باران...
-
دریا ی بی صدف
دوشنبه 11 آبانماه سال 1388 11:00
ساحل مزر میان دریا و من خانه ی ریشه ی خار ها و درخت ها و شاید هم اقامتگاه صدف آنگاه که دریابان قسم خورد خارها برای دریا با ارزش تر است خندیدیم... اما چه زود شاهد بودیم که دریا در برابر غارت دزدان دریا خاموش است و صدف را سالها نگه داشت تا به دست فراموشی بسپارد و با بهای فروش صدف برای خود مجسمه ای به ارزش صبر و طوفان...